نام کاربری :
رمز عبور :
  به خاطر بسپار
کلمه عبور را فراموش کرده ايد؟
ثبت نام کاربر جديد
AWT IMAGE

AWT IMAGE
داستان های کوتاه: شنبه 10 خرداد 1393

پسرم بدان ، که در برابر تو راهی است ، بس دراز و با مشقت بسیار. پیمودن این راه بسیار سخت است ، به وجهی نیکو. توشه برگیر بدان مقدار که تو راتا مقصد برساند، به سبک بودن پشتت از بار گران توجه کن . پس بیش از توان خویش بار بر پشت منه که سنگینی آن تو را بیازارد. کسی را بیاب که بار خود را به دوش او نهی چنین کسی را غنیمت بشمار اکنون که بر او دست یافته ای ، بسا، روزی او را بطلبی و نیابی" او نیازمندی است که بار تو را تا مقصد قیامت برای تو خواهد آورد"
 وصیتنامه حضرت علی(ع) به امام حسن(ع) نامه 31 نهج البلاغه

حرص و آز مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را همه شنیده بودند. زمینها را میخرید. خانه ها را ویران و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد. 
پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمینخواری... 
همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.
 کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟
 کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده میرود و به نقطه اول باز میگردد. هر آنچه پیموده به او واگذار میشود.
 مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟
 کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم. 
مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر میکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه میشد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود... 
غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد.
 زمانی که به کدخدا رسید، نمیتوانست بایستد. زانو زد. حتی نمیتوانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد. 
نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.
 کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند...
 تولستوی نویسنده ی روس 

 نجار
نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
 کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیرخواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.
 وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو. نجار یکه خورد. مایه تاسف بود!
 اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد. حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام میداد..... 

 پاپ اعظم
کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست. مرد مست روزنامه‌ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید: «پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟» 
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت: «روماتیسم، حاصل مستی و میگساری و بی‌بندوباری و روابط جنسی نامشروع است. مرد مست با حالت منفعل، دوباره سرش گرم روزنامه‌ی خودش شد.
 بعد کشیش از او پرسید: «تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟» مرد گفت من روماتیسم ندارم. اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است.  

جهنم
واعظی در منبر همیشه اوقات در اوصاف بهشت سخن می راند؛ یکی از مستمعین به او اعتراض کرد و گفت : چرا هیچوقت از جهنم سخنی نمی گویید و همواره بهشت را توصیف می کنید ؟ 
واعظ در پاسخ گفت : چون جهنم را به چشم خواهید دید لذا گفتن ندارد؛ لذا ما آنچه را که نمی بینید برایتان نقل و توصیف می کنیم !  

بانک زمان
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح مبلغ معینی به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید، چون آخر وقت حساب، خود به خود خالی میشود.
 در این صورت شما چه خواهید کرد؟ البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید!
ما بانکی داریم بنام بانک زمان هر روز صبح، در بانک ما 86400 ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد.
 هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود. 
ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده، میداند.
 ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده، میداند. 
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه که باید در انتهای هر هفته مجله خود را منتشر کند ، میداند.
 ارزش یک ساعت را کسی می داند که نزدیکانش یک ساعت در اتاق عمل است.                                                                                             ارزش یک دقیقه را شخصی که برای یک سفر فوری از هواپیما جا مانده، میداند.
 و ارزش یک ثانیه را آن که از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند.
 هر لحظه گنج بزرگی است، گنجمان را مفت از دست ندهیم.
 باز به خاطر بیاوریم که زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمیماند
 نکته :گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!
 شل سیلوراستاین شاعر، نویسنده، آمریکایی

 در شکست در پیروزی 
در روزگاران قدیم، سرداری بود مهربان و با انصاف. او به دانشمندان و بزرگان، احترام خاصی میگذاشت و همیشه از حرفهایشان استفاده میکرد.
 روزی به عارفی گفت: یه جمله ایی به من بگو که در غم و شادی، مرا تسکین دهد. نه از غمها ناراحت شوم و نه از شادیها، مغرور.  
عارف، دو تکه کاغذ برداشت ودر هر کدام چیزی نوشت و گفت: « این را در جیب چپت بگذار و این یکی را در جیب راستت. هنگام ناراحتی و شکست، چپت را ببین و موقع شادی و پیروزی، راستت را.»
 چندی بعد ، سردار ، در یکی از جنگها، شکست خورد. به لشکرش نگاهی انداخت و آهی کشید. به یاد حرف عارف افتاد. آن برگه را باز کرد و خواند : « این نیز ، بگذرد. » 
با خواندن نوشته روحیه گرفت و آرام شد و سپاه را جمع کرد و سر و سامانی داد و از پشت به دشمن حمله کرد و اینبار ، پیروز شد.
 در حالیکه خوشحال بود ، باز به یاد عارف افتاد. برگه دوم را باز کرد و خواند : در آن نوشته شده بود « این نیز ، بگذرد. »

 قدر همدیگر را بدانیم 
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیرمرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود .

پشیمون نشویم
تا که بودیم، نبودیم کسی           کشت ما را غم بی هم نفسی
 تا که خفتیم، همه بیدار شدند     تا که رفتیم، همگی یار شدند
 قدر آن شیشه بدانید که هست    نه در آن موقع که افتاد و شکست

 حکایت
یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی میکن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود، پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمیباشد و مرا دیوانه کرد. 
 گلستان سعدی

بایگانی مطالب:

مطالب کدام بخش سایت بیشتر مورد نیاز شماست؟
پرسش و پاسخ
جشنواره شهید هدایت
کلینیک تخصصی دندانپزشکی
مجله علمی
نمایشگاه کتاب
نمایشگاه مواد و تجهیزات دندانپزشکی
نیازمندیها
   
:. کل کاربران ثبت شده: 166
:. کاربران حاضر در وبگاه: 0
:. میهمانان در حال بازدید: 4
:. تمام بازدید‌ها: 6720875
:. بازدید 24 ساعت قبل: 1340

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به جامعه اسلامی دندانپزشکان می باشد.

صفحه اصلی | درباره ما | ارتباط با ما | نقشه سایت

Created in : 0.09 seconds with 50 queries by YEKTAWEB