نام کاربری :
رمز عبور :
  به خاطر بسپار
کلمه عبور را فراموش کرده ايد؟
ثبت نام کاربر جديد
AWT IMAGE

AWT IMAGE
داستان های کوتاه: داستان

  بنام خدا 21دیماه 1392

  پسرم کرامت نفس خود را از هر گونه پستی ها بالا تر بدار اگر چه تو را به آنچه میل داری برساند. زیرا تو در برابر آنچه از شرف نفس خود از دست می دهی عوضی نخواهی گرفت. هرگز بنده دیگری مباش زیرا خدا تو را آزاد افریده وصیتنامه امام علی(ع) به امام حسن (ع) نامه 31 نهج الباغه

  آدم از بی بصری بندگی آدم کرد گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد یعنی از خوی پلیدی ز سگان پست تر است من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد اقبال لاهوری

  صفت مداد

  پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ در باره چه می نویسی؟

  پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم! می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.

  پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:

  - اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام.

  - بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دست بیاوری برای تمام عمر به آرامش می رسی؛

  صفت اول: می توانی کارهای بزرگ انجام دهی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. این دست، خداست که همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد.

  صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود و اثری که از خود به جای می گذارد ظریف تر و باریک تر. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی که باعث می شود انسان بهتری شوی.

  صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست. در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، تصحیح خطا مهم است.

  صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت باش.

  و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جای می گذارد. هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جای می گذارد. پس سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی

 

  مصیبت

  بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت ای پدر فرمان تراست، نگویم ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه. گلستان سعدی باب چهارم

 

  سه پله بالاتر

  ابن جوزی یکی از خطبای معروف بود. روزی بالای منبر که ۳ پله داشت برای مردم صحبت می کرد زنی از پایین منبر بلند شد و مسئله ای پرسید.ابن جوزی گفت: نمی دانم.

  زن گفت: تو که نمی دانی پس چرا ۳ پله از دیگران بالاتر نشسته ای؟ او جواب داد: این سه پله را که من بالاتر نشسته ام به آن اندازه ای است که من می دانم و شما نمی دانید و به اندازه معلوماتم بالا رفته ام. اگر به اندازه مجهولاتم می خواستم بالا روم، لازم بود منبری درست می شد که تا فلک الافلاک بالا می رفت.

  عیب پوشیدن

  وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافری است رنجیدن

  به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟ بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن حافظ

 

 

  خوابیدن

  مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.

 

  مرد به حضور خان زند می رسد و کریمخان از او می پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟»

  مرد با درشتی می گوید: «دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»

 

  خان می پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی؟»

  مرد می گوید: «من خوابیده بودم!»

 

  خان می گوید: «خوب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟»

  مرد می گوید: «من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری!»

 

  خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: «این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.»

 

  فوتبال

  دو پیرمرد60 و 70 ساله، به نامهای بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمی همدیگر بودند. هنگامی که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت .

  یک روز خسرو گفت : بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهای سال با هم فوتبال بازی میکردیم . لطفاً وقتی به بهشت رفتی، یک جوری به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازی کرد یا نه.

  بهمن گفت : خسروجان، تو بهترین دوست زندگی من هستی. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم

  چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.

  یک شب، نیمه های شب، خسرو با صدایی از خواب پرید . یک شیء نورانی چشمک زن را دید که نام او را صدا میزد : خسرو، خسرو ....

  خسرو گفت : کیه؟

  منم، بهمن.

  تو بهمن نیستی، بهمن مرده!

  باور کن من خود بهمنم..

  تو الان کجایی؟

  بهمن گفت : در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

  خسرو گفت : اول خبرهای خوب را بگو .

  بهمن گفت : اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمیهایمان که مرده اند نیز اینجا هستند. حتی مربی سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبری نیست. و از همه بهتر این که میتوانیم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازی کنیم و هرگز خسته نمیشویم . در حین بازی هم هیچکس آسیب نمیبیند .

  خسرو گفت : عالیه! حتی خوابش را هم نمیدیدم ! راستی آن خبر بدی که گفتی چیه؟

  بهمن گفت : مربیمون برای بازی جمعه اسم تو را هم توی تیم گذاشته

  عالم و عابد

  صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه بشکست عهد صحبت اهل طریق را

  گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این فریق را گلستان سعدی باب دوم

بایگانی مطالب:

مطالب کدام بخش سایت بیشتر مورد نیاز شماست؟
پرسش و پاسخ
جشنواره شهید هدایت
کلینیک تخصصی دندانپزشکی
مجله علمی
نمایشگاه کتاب
نمایشگاه مواد و تجهیزات دندانپزشکی
نیازمندیها
   
:. کل کاربران ثبت شده: 166
:. کاربران حاضر در وبگاه: 0
:. میهمانان در حال بازدید: 9
:. تمام بازدید‌ها: 6720862
:. بازدید 24 ساعت قبل: 1331

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به جامعه اسلامی دندانپزشکان می باشد.

صفحه اصلی | درباره ما | ارتباط با ما | نقشه سایت

Created in : 0.09 seconds with 50 queries by YEKTAWEB